برو ای آنکه از آزار مستان مست و خوشنودی
برو ای آنکه در اندیشه ی آزار من بودی
هر آنکس می کند برپای آتش را
کند در چشم خود دودی
عجب آب گِل آلودی
درآن اندیشه بودی تا مرا رسوا کنی اما
چه غوغایی به پا کردی ، چه گردابی ، عجب آب گِل آلودی
بدم خواندی ، بدم خواندی
گهی دیو و ددم خواندی
گه دیندار و گه مرتدم خواندی
نکردی ارزشم را کم
که حتی بر من افزودی
عجب آب گِل آلودی
اگرچه مستم ، اما مست باهوشم
من آن آتشفشان هستم که خاموشم
همایم من ، همایم من
که فرزند خدایم من
مکن هرگز فراموشم
عجب آشفته بازاری ، عجب سودی ، عجب آب گِل آلودی
