| سخن عشق تو بي آن که برآيد به زبانم | رنگ رخساره خبر مي دهد از حال نهانم | |
| گاه گويم که بنالم ز پريشاني حالم | بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم | |
| هيچم از دنيي و عقبي نبرد گوشه خاطر | که به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم | |
| گر چنانست که روي من مسکين گدا را | به در غير ببيني ز در خويش برانم | |
| من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم | نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم | |
| گر تو شيرين زماني نظري نيز به من کن | که به ديوانگي از عشق تو فرهاد زمانم | |
| نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت | دل نهادم به صبوري که جز اين چاره ندانم | |
| من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم | که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم | |
| درم از ديده چکانست به ياد لب لعلت | نگهي باز به من کن که بسي در بچکانم | |
| سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم | که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم |
نوشته شده در جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵ساعت ۶:۱۵ ب.ظ  نویسنده داود صادقی
